تبلیغات
یــه سری حرفــای شخصی

یــه سری حرفــای شخصی
که ندارن عاشقانه !!  
قالب وبلاگ
دیروز که با وحید بیرون بودیم وحید بهم گفت تو اصن از رابطه چی می خوای؟ گفتم منظورت اینه که آخر داشته باشه مثلا به ازدواج ختم شه؟
نه من ازدواج نمی خوام. گفت خب چی می خوای.
گفتم انگیزه
انرژی ....

می دونی یه وقتایی آدم کم می یاره دوست داره یکی براش وقت بذاره. یه وقتایی هم تو برای اون.
شاید بگی بی خیال بابا داری شعار می دی. ولی بذار بگم رابطه ی من و نگار خوب نبود. تلاش کردم رابطه مونو درست کنم و به مرور زمان خیلی خوب شد.
یه وقتایی دیگه دست خودم نیست می خوام برم خونه به نگار مسیج می دم کجایی؟ خونه ای؟ قبلش قرار می ذاریم می ریم بیرون یا مثلا وقتی رفته بود دکتر پیگیر بودم که چی شد نوبتت شد رفتی دکتر چی گفت؟
در عوض یه ذره انتظار نداشتم. همه جوره سعی کردم رابطه رو بسازم و خودمم تغییر کردم و درست شد. این قضیه یه ماه یا دو ماه نبود در عرض یکی دو سال رابطه همونی شد که باید بشه.

مشخصاً کسی هم که پیگیر کارم باشه و بره پیش پلیس فتا کسی نیست جز خواهرم. و خب برام ارزشمنده.

اینا رو گفتم که تا پیش زمینه ای باشه برای گفتن حرفای توی ادامه مطلب


تا جایی گفتم که رابطه رو تموم کردم ولی برای من وقتی تموم می شد که گوشی و فلش رو ازش بگیرم. خب یه هفته گذشته بود منم احساسم مثل قبل سرد بود و ینی تونسته بودم بدون حضورش به زندگیم برسم یه کسائی نمی دونم حضورشون یه جوریه که وقتی می رن تو تا یه مدت خودت نیستی
خوشبختانه تو این مورد این طوری نبودم و فمیدم اصن حضور نداشت. البته هیچ کدومشون حضور نداشتن ها، ولی خب فک کنم پوست کلفت شدم. مراحل سخت تر شد برای بعدی ها :دی

دیشب مسیج زدم کی خبر می دی برای گوشی و فلش گفت خب حالا همچین می گی انگار یه میلیونه. گفتم چرا همه چی رو با پول می سنجی؟ گفت خوبه من یه معیار سنجشی دارم. گفتم فک نمی کنم داشته باشم به چشم کسی نخواد بیاد ده میلیون هم باشه نمی یاد.
خلاصه یه سری حرف زدیم و قرار شد فردا بیاد دم محل کارم ازش بگیرم.

امروز سرکار با خودم گفتم یه حرفایی بد آدمو میترکونه. گوشی که بهش دادم می خواستم کار مامانش راه بیفته، این دو تا رو هم صد هزارتومن هم نمی شه خودم می دونم ولی جزء یه سری کارائی بود که از نظر خودم ارزشمند بود وقتی انقد راحت داره بی ارزشش می کنه هزار کار معنوی هم براش بکنم نمی بینه.

خلاصه قرار شد وقتی رسیدم مترو نزدیک خونه برم ببینمش.
این قرار برام یه کم استرس آور بود چرا چون می دونستم ازم فرصت می خواد، از اون جاییم که تو یه رابطه به یکی آوانس دادم و خبری نشد فمیدم به این جماعت فرصت دادن کار اشتباهیه. ینی ازموده را ازمودن خطاست. و نباید اجازه بدم کسی زیادی به شخصیتم بی حرمتی کنه.
دیدمش و حرف زدیم. گفت می شه تمومش نکنیم؟

کم کم همه ی حرفامو زدم. گفتم وقتی از خواسته هام می گم بعدش اگه انجام بشه دیگه خیلی مسخره می شه و احساس خوبی بهم دست نمی ده.
حتی گفتم ما یه قرار رسمی نداشتیم. گفت مگه 700 تا دوست دختر داشتم که بفمم قرار رسمی ینی چی. گفتم یه چیزایی دیگه خیلی تابلوعه ینی ما نباید یه جا بریم یه چیزی بخوریم حرف بزنیم؟ انقد برات بی ارزشم؟ البته بهتر که نرفتیم از وقتی فمیدم دوست پسر سابق سپیده منت رستوران هایی رو که رفته بودن رو گذاشت خیلی خوشحال شدم که با تو جایی نرفتم.

فرصت می خواست برای جبران ، منم داشتم کوتاه می یومدم ولی دیگه آخرش سر این که گفت 5 شنبه بریم بیرون گفتم باید برم یونی گفت جمعه هم حتما باید خونه باشی دیگه چون گفتم کلاسم تشکیل نمی شه. بعد گفت شنبه منم گفتم حالا تا شنبه
چون این طوری جوابشو داده بودم قاطی کرده بود. عصبانی شد. همشم ازم می پرسید الن کجا بریم. گفتم نمی دونم. 
می گفتم بریم کافی شاپ که آقا از کافی شاپ رفتن خوششون نمی یاد. اصن جایی تو ذهنم نیومد.

عصبانی شد و خیلی خوشحالم عصبانی شد چون یه لحظه بخودم اومدم و گفتم دختر تصمیمتو بگیر. 
گفتم من انقد آروم دارم با تو حرف می زنم تو این طوری عصبانی می شی؟ بعد باز مشکلاتشو آورد وسط، که ینی اعصاب ندارم و یه درس ساده رو دو بار افتادم و .... گفتم هر چی دلیل نمی شه با من این طوری صحبت کنی. مرض ندارم با کسی برم تو رابطه که این طوری باهام رفتار کنه.
و گفت تمومش کنیم دیگه؟ و قاطعانه گفتم آره. تمومش کنیم. یه جا نگه دار پیاده شم.

قبلشم گفتم دختر مستقلیم ینی لازم بود یکم از خودم بگم فک نکنه دخترای دیگه مثل منن البته خودشم گفت اگه می دونستم این طوری بودی که انقد التماس نمی کردم.

منم از ماشین پیاده شدم زنگ زدم به وحید صحبت کردم. گفت کار خوبی کردی چون انقد این درگیر مشکلاتش هس که هر چه قدر هم بگذره باز همینه.
خودمم ایمان داشتم که رابطه ی ما دیگه رابطه ی درست درمونی در نمی یاد. برای چی ادامه بدیم؟ بخوام از نو شروع می کنم می رم با کسی از نو شروع می کنم که جدید باشه هم هیجانش بیشتره هم تجربه های بیشتری کسب می کنم.

اخرشم گفتم مشکلات داری برو پیش روان شناس. حداقل کمکت می کنه چه طوری با مشکلاتت کنار بیایی. این طوری بیشتر به خودت آسیب می رسونی.
مردم روحشون درد می کشه عذاب می کشن ولی حاضر نیستن برن دکتر. برای روان خودشون وقت نمی ذارن.

من نمی گم ادم کاملی هستم نه اصلا خیلی عیب و ایراد دارم ولی حقمم این نیست با کسی باشم که انقد اعصابش ضعیف باشه ، پژمرده می شم
قراره روحیه بگیریم از یه رابطه نه بزنیم همدیگرو روانی کنیم.


* از دوستانی که مطالب منو می خونن صمیمانه تشکر می کنم و این جزئیات نویسی رو بذارین به حساب یه جور معاشرت اجتماعی که نه من تو رو می شناسم نه تو منو ، شاید بخوای راهنماییم کنی...


[ 1392/08/13 ] [ 07:30 ب.ظ ] [ یه آدم معمولی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من دوس داشتم کسی جایی به جز دنیای مجازی منتظرم باشد.. کسی به جای نوشته هایم، حرف های دلم را بخواند. کسی مرا بدون آنکه بخواند بفهمد. کسی باشد که ... مرا دوست داشته باشد...
من خیلی چیزها دوست داشتم که فقط به همین دوست داشتن اکتفا می کنم...

نویسندگان
امکانات وب