تبلیغات
یــه سری حرفــای شخصی

یــه سری حرفــای شخصی
که ندارن عاشقانه !!  
قالب وبلاگ
صبح اومدم اداره پنیر هم خریدم بعد كیفمو باز كردم دیدم وای نون یادم رفت از اتاقم بذارم تو كیفم. :‌( ضد حالی بود اول صوبی. پنیرو گذاشتم تو یخچال و گفتم عیب نداره یه روز صبحانه نخوری نمی میری.

چقدر بده آدم همش از نیازها و توقع هاش بزنه برای ادامه ی زندگی
چه قدر بده وقتی تنهایی باید غصه ی تنها خوردنت رو بخوری كه حوصله ات سر رفته و كسی نیست تو رو ببره بیرون و وقتیم كه با كسی هستی این احساس هنوز هم هست
ولی من عادت كردم به این احساس

دیشب با نگار حرف زدیم می گفت روحیه اش نیاز به رفرش شدن داره كاش 4 شنبه ای دوتایی می رفتیم شمال و بر می گشتیم و از مسیر لذت می بردیم.
دیدم راست می گه چرا بهش فك نكرده بودیم؟

دو روز پیش كه فرحناز جون (صابخونمون) ماشین دوستشو كه مزدا3 بود رو گرفته بود و ما رو برد دور دور. رفتیم پاسداران... كسی رفته باشه اون جا می دونید دختر و پسرا با ماشین می یان دور دور. باورتون نمی شه من و نگار صن دوس نداشتیم برسیم خونه.
برای خیلی ها شاید این چرخیدن ها تو خیابون خاطره باشه برای مایی كه همه رفت و آمدمون با مترو و اتوبوسه آرزوست.
به نگار گفتم اگه ماشین داشتم هر شب ده تا 12 می رفتیم بیرون اونم پاسداران. ماهی یكی دو بار هم جاده گردی. (ماشین نیست ولی برنامه هاش تو ذهنمه)

حقوقمم زیاد نیست كه برآورد كنم تا كی می تونم ماشین بخرم (تازه وضعیت کارم استیبل نیست) خریدنش نه خیلی دوره نه خیلی نزدیك. ولی مطمئنا می خرم
دیروز به نگار گفتم نمی دونم اینایی كه یه چیزایی راحت تو دست و بالشونه آیا دارن لذتشو می رن یا كسائی كه یه چیزی رو با سختی و تلاش و زمان زیاد
مسلما من جزء‌ دسته دوم هستم

بقیه مطلب هم حرف شخصیه مهم نیست نخونید
همیشه قرار نیست آدم یه چیزایی رو خودش به دست بیاره گاهی یه نفر اون چیزو داره و می تونه با تو قسمت كنه. ولی من فهمیدم باید خودم هم اونو داشته باشم چون از آدما آبی گرم نمی شه. چون آدما به نیازهای خودشون فك می كنن نه بقیه كه خب زوری نیست
به نگارم گفتم از خاله اینا توقع نداشته باش كه بیان دنبالمون ما رو ببرن بیرون تفریح همون طور كه من دیگه از دوستم توقع ندارم با این كه ماشین داره. ایشالله خودم می خرم و هر شب می برمت بیرون.
یه سری جاها هست كه واقن باید وسیله داشته باشی تا بری.

دیروز با خودم كنار اومدم بهتره بگم با شرایط دوستم. دیشب گفت دوست داشتم بیشتر پیشت می موندم. گفتم نه باید می رفتی اولویت (ینی باز عصبانی شدما ولی كنترل كردم)
اسم مغازه رو خودش از رو حرفای من گذاشته اولویت. بره مغازه كمك پسرعمه اش كه 7 به بعد شلوغ می شه و دست تنهاست. منو هم در حد یه ساعت دید و 6 از ماشین پیاده شدم و رفتم خونه. به نگارم گفتم بیا بریم بیرون نیومد. بعدش گفت قرار بود كجا منو ببری گفتم می خواستم بریم میرداماد فلان كافی شاپ! ولی تو اصن اجازه ندادی باهات حرف بزنم گفت حس كردم می خوای بچه ساكت كنی گفتم نه واقن حال خودمم خوب نبود می خواستم با هم بریم و پایه ی بیرون رفتن بودم

نگو دلم می خواست بیشتر پیشت باشم (بدتر عصبانی میشم) وقتی تو ذهنت كمك به پسرعمه ات برات مهمتره تا یكم بیشتر بودن با من!!!
ولی دیگه باهاش بحث نمی كنم
حالا تازه از دستمم ناراحت بود كه چرا انقد شاكی شده بودم گفتم سرت داد كه نزدم همه حرفام تو وایبر و نوشتاری بود. می گفت نه خیلی تند گفتی.
ازش معذرت خواهی كردم.

بهش گفتم منم از برنامه هام نمی زنم گفت من از تفریحم می زنم كه با تو باشم ولی از كار نه گفتم كار قرار نیست كاری باشه كه پول ازش در بیاد، برای من ممكنه كاری باشه كه مهم باشه. (یعنی بعدا منم به كارام می رسم)
فك نكنم مغازه رفتن و كمك به پسرعمه اش كار باشه شاید تفریح هم نباشه ولی هر چیزی كه هست براش نسبت به من اهمیت داره كه فقط یه ساعت منو ببینه و بره. از بودن با من می زنه ولی می ره جای دیگه
باشه مشكلی نیست. (حداقل الان تكلیفم با خودم روشن شد)  بعد خیلی به خودم فحش دادم كه چرا ناراحتی مو گفتم چون همه چی عین قبله چون به عینه دیدم اولویتش نیستم. خب باشه عیبی نداره منم یه بخش كوچیكی تو ذهن براش وا می كنم بهتر من.

همون جور كه محبت زوری و تزریق كردنی نیست تو اولویت كسی بودن هم زوری نیست. ناراحت می شم برای این كه همون موقع اش كه رفتم كلاس و نگار میدونست با كی میرم بیرون ناراحت بود نه این كه نخواد برم ها نه چون مامان با خاله رفته بود عیادت اون یكی خاله و خواهرم به شدت حوصله اش سر رفته بود. ولی بنده با پررویی تمام بعد از كلاس رفتم كه ببینمش و اگه می دونستم یه ساعت بیشتر باهاش نیستم همون یه ساعت هم نمی رفتم.
و وقتی فهمیدم قرار نیست جایی بریم و زیاد بیرون باشیم بهش گفتم تا 6 منو بذار خونه. (ساعت 5و نیم بود) كه بعدشم نگار قبول نكرد با من بیاد بیرون. (خلاصه دیشب فقط خودمو با دو سری گریه آروم كردم)

بعد به این فك می كنم اگه تو رابطه آدم اولویت طرف مقابلش نباشه اون رابطه به چی بنده؟ اصن چرا آدم با كسی باشه؟‌
مشخصا هیچ وقت قرارم با وحید و فرشاد و لیلا كنسل نمی كنم. دوستام تو اولویتن. خواهرم نیز. یا بفمم خاله اینا می یان خونه مون خیلی شیك می گم مهمون دارم
كلا یه چیزایی برام محرز شد تا راحت خودمو بكشم كنار.

بله معلومه كه رفتار منم تغییر می كنه. می گم یه دوست پسری دارم هست و اسمشو یدك می كشم. اتفاقا به نفع منم می شه چون عادت دارم به این جور رابطه ها
اگه من اشتباه می گم لدفن بگید.
همه اینا رو نوشتم كه بگم رابطه مون تِرك برداشت و اگر یه روزی شكست برای این تِركه. نمی دونم از بعدش خبر ندارم شاید یه چیزایی درست شه.



[ 1392/07/27 ] [ 10:33 ب.ظ ] [ یه آدم معمولی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من دوس داشتم کسی جایی به جز دنیای مجازی منتظرم باشد.. کسی به جای نوشته هایم، حرف های دلم را بخواند. کسی مرا بدون آنکه بخواند بفهمد. کسی باشد که ... مرا دوست داشته باشد...
من خیلی چیزها دوست داشتم که فقط به همین دوست داشتن اکتفا می کنم...

نویسندگان
امکانات وب