تبلیغات
یــه سری حرفــای شخصی

یــه سری حرفــای شخصی
که ندارن عاشقانه !!  
قالب وبلاگ
امروز کلاس داشتم 3 تا 5. رفتم نگو جلسه ی دوم بود. کلاسش خسته کننده نبود فقطه برای منی که 2 بار این درس رو افتادم حکم شکنجه رو داره.
بعد از کلاس قرار بود دوستم بیاد دنبالم
منم رفتم مقنعه مو عوض کردم و شال سرم کردم.

بقیه یه کم حرفای شخصیه برای خودم می نویسم
فت وقتی کار دارم که نمی تونم با تو قرار بذارم. می گم مگه گفتم از کارت بزنی با من بیایی بیرون؟
گفت خوبه بهت بگم کلاستو بپیچون با من بیا بیرون؟
گفتم نه منم نمی گم از کارت بزن با من بیا بیرون ولی خب منم از برنامه هام نمی زنم
گفت مگه زدی ...
گفتم آره همین الان
نگفتم خاله ام اینا اومده بودن من با تو بیرون بودم و ده و نیم شب رسیدم خونه. نگفتم لزومی نداشت یه چیزایی گفتنش تو رابطه معنی نداره.

می گه قبلا وقتم آزاد بود می رفتم پارک هر روز هم می رفتم ولی حالا نه. گفتم من نمی دونستم انقدی که تو می گی سرت شلوغه. وگرنه خودمو وفق می دادم.
گفت نه وفق دادن نه.
می گم نباید می گفتم
گفت نه باید بگی و خوب کردی که گفتی وگرنه بدتر می شد
در آخر معذرت خواهی کرد.
بهش گفتم به هر حال هفته ای یه بار اونم نیم ساعت همدیگرو می بینیم. گفت کی گفته گفتم من می گم بنا به شرایطی که داری و صلاح می دونم.

وحید بهم می گفت باید حرف و انتظاری که داری تو رابطه به طرفت بگی بهش گفتم من یکی نمی تونم بگم
الان یه جوری شدم که اگه زود به زود قرار باشه همدیگرو ببینیم نمی تونم. واقن نمی تونم. ینی باید هفته ای یه بار بشه. حالا وقتی این قضیه درست می شه که یه بازده ی زمانی ازش بگذره ببینم آیا می تونم کنار بیام یا نه.

الان یه جوری تو ذهنم شکل گرفته که کار داره و درگیره و خود به خود کمرنگ می شم. شاید حضورمم کمرنگ کنم.

امروز خیلی با خودم فک کردم گفتم مثلا ازدواج کنم طرف درگیر کارش بشه من اصن بهش نمی گم. اگه بگم و بخواد منو ببره بیرون که از دلم در بیاره نمی تونم
بهش نمی گم و خودمو سرگرم می کنم
سرگرم کارای دیگه
و کم کم از هم طلاق می گیریم
طلاق عاطفی

من فمیدم اگه بهم بی توجهی بشه حالا خواسته یا ناخواسته محو می شم از رابطه
من فمیدم هر وقت ناراحت شدم چیزی نگم و بذارم رابطه رو طرف مقابل جلو ببره یا خوب پیش می ره یا بد چون بگم فایده ای نداره یعنی بدش اگه به حرف من باشه به دلم نمی شینه
کاشکی می ذاشتم دو سه روز بگذره و قاطی نمی کردم و با خودم فک می کردم که کار داره و لزومی نداره بهش گیر بدم تو که عادت داشتی. نداشتی؟

با همه ی حرفایی که زد و گفت برام مهمی و کادوییم که برام خریده بود تو مغازه ی پسرعمه اش جا گذاشته فهمیدم که تو اولویتش نیستم
نه نمی تونم قبول کنم که تو اولویت طرف مقابل هستم و نیستم اصراری هم نیست مگه چندوقته با هم هستیم؟ ازدواج هم کنی تو تو اولویت همسرت نیستی هستی؟ نیستی... اوف من چه توقع ها دارم
منم صبر می کنم هر وقت گفت بیا همدیگرو ببینیم می رم. ولی خیلی کوتاه.

این ترم سرم به خاطر پروژه و کارورزی شلوغ می شه. فکرم سر درسایی که باید پاس بشه یه فکرم به خاطر دادگاه و احظاریه ای که تو ذهنم دارم انتظارشو می کشم، همینا یه کم برنامه های آشفته اس که تا مدت ها می تونه فکرمو به خودش مشغول کنه و به کسی گیر ندم.

و حرف آخر این که دو سالی هس که یه سری از توقع ها رو از کسائی که دوسشون داشتم تو خودم کشتم من خیلی وقته یه سری احساساتم رو سرکوب کردم تا بتونم زندگجی کنم. ولی باز گاهی توقعه مثل یه مهمون ناخونده می یاد تو مخم... و باید بیشتر رو خودم کار کنم...

:)


[ 1392/07/26 ] [ 06:08 ب.ظ ] [ یه آدم معمولی ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من دوس داشتم کسی جایی به جز دنیای مجازی منتظرم باشد.. کسی به جای نوشته هایم، حرف های دلم را بخواند. کسی مرا بدون آنکه بخواند بفهمد. کسی باشد که ... مرا دوست داشته باشد...
من خیلی چیزها دوست داشتم که فقط به همین دوست داشتن اکتفا می کنم...

نویسندگان
امکانات وب