تبلیغات
یــه سری حرفــای شخصی

یــه سری حرفــای شخصی
که ندارن عاشقانه !!  
قالب وبلاگ
آدم از فردای خودش خبر نداره. یه هو می بینی خوابیدی فرداش سرت بالای داره
نخند
خب وقتی پلیس بهم گفت حکم جلبتونو دارم ولی چون شما بیگناهید کاری باهاتون ندارم به این جمله ی بالام پی می بری

یه وختایی قضیه اون قد که فک می کردی ساده نیست ینی من نمی گفتم ساده اس استرس درونیم مشخص بود یه خبری هست

"ماجرا از این قراره دو سال پیش که کارت ملیم گم شد و تقاضای المثنی دادم یه آدم با این کارت ملی من سوء استفاده کرده و گند زده، شناسنامه مو هم جعل کرده ، کپی شو اتفاقا دیدم اسم مادرم رو زده بود زری! پلیس گفت این که جعلیه. حالا این ادمه احمق هر غلطی کرده با هویت بنده اس"

بهم گفت برو ثبت احوال نامه بگیر که المثنی کارت ملی تو گرفتی. منم رفتم ثبت احول گفت برو ثبت احوال مرکز. رفتم مرکز گفت تا نامه ی دادگاه نباشه ما استعلام نمی دیم.

دیگه این که چه قدر من راه رفتم و خسته شدم تو این گرما بماند.

عصری مهدی می گفت باید به جنبه ی فان بهش نگاه کنی. گفتم نمی تونم قضیه رو کمدی جلوه بدم. در حال حاضر شرایطش رو ندارم.

انقد بی دغدغه نیست زندگیم که بگم حالا عیبی نداره دوستامو خبر می کنم باهام بیان بریم یه سر دادگاه با قاضی قرار داریم. بعد هر هر بخندیم. نه واقن نمی تونم . این که تنهایی و یه تنه رفتم و تو شریعتی همین طوری وایساده بودم مستأصل که یه فتوکپی پیدا کنم که از کارت ملی و شناسنامه کپی بگیرم ببرم پیش پلیس و همه لوازم تحریری ها بسته بودن ...
این که یه فکرم سرکار بود که ساعت کم نیارم و این مدتی که نیستم باید بعدش بیشتر وایسم و 130 ساعت رو پر کنم!
این که هر جا می رفتم دلم به کارت عابربانکم خوش بود و پول نقد زیادی تو کیفم نمی ذاشتم و حالا باید چه کنم؟!
این که همش داشتم خودمو کنترل می کردم ذهنم جاهای دیگه نره وگرنه چشمام خیس خیس می شدن بماند.
این که یاد جوملا افتادم که هنوز یه کمش کار داره و باید بهش برسم و جواب نگرفتم و هفته ی دیگه باید بهش تحویل بدم و تازه گفته کنفرانس هم بده ...

به خاطر هزار و یک این که نمی تونستم و نمی تونم ماجرا رو فان جلوه بدم. ینی اون قدر مرفه بی درد نشدم یا انقد بیکار و ذهن آزاد ندارم اگه داشتم حتما به این مشکل می خندیدم. مشکل هم می یاد بهت نمی گم قراره من بیام تو آماده باش یه هو می یاد وقتیم می یاد که آمادگی شو نداری و از نظر روحی تو شرایط مناسب نیستی ! 

پام به خونه رسید کلی گریه کردم. گریه خوبه تخلیه ی روانیه. نگار برام شربت آبلیمو و کیک داد.

حالا قراره فردا نگار بره ادرس دادگاه و اسم قاضی رو بگیره و بگه ثبت احوال الکی نامه نمی دن.

بازم شُکر...
این قسمت زندگی رو هم تجربه نکرده بودم که تجربه شد... تا سی سالگی دیگه قراره چه  اتفاقایی بیفته بعد خدا منو ببره؟ نمی دونم ...



[ 1392/06/4 ] [ 08:00 ب.ظ ] [ یه آدم معمولی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من دوس داشتم کسی جایی به جز دنیای مجازی منتظرم باشد.. کسی به جای نوشته هایم، حرف های دلم را بخواند. کسی مرا بدون آنکه بخواند بفهمد. کسی باشد که ... مرا دوست داشته باشد...
من خیلی چیزها دوست داشتم که فقط به همین دوست داشتن اکتفا می کنم...

نویسندگان
امکانات وب