تبلیغات
یــه سری حرفــای شخصی

یــه سری حرفــای شخصی
که ندارن عاشقانه !!  
قالب وبلاگ
روز آخر کاری تصمیم گرفتم برم خیابون گردی ، بچخرم. قبلا با یاسی می رفتم یا تنهایی ولی امروز جای خالی یاسی رو حس کردم.
به همین خاطر مجتمع نور حس چرخیدن نداشتم و دمغانه در حال راه رفتن بودم که که  عینک فروشی دیدم، تصمیم گرفتم برم تو عینکهاشو تست کنم. تو لیست خریدهام عینک هم بود که تو فلسطین قبلا رفته بودم ولی فروشندش یه مرده بود که خیلی جذبم نکرد و به نظرم اخلاق نداشت


وارد مغازه شدم.
فروشنده اش یه پسره بود. تو مغازه یه پسره دیگه هم بود که فک کنم دوست این یکی بود داشت عینک آفتابی تست می کرد.
اولین عینک بدون فریمی که نشونم داد 300 تومن بود خب چون دو تا عینک دارم انقد هزینه کردن اسرافه. منم گیر که عینک سبک باشه این طوری باشه اون طوری باشه. ولی یه عینک یافتم نیم فریم و مشکی و نوع قالب شیشه اش بهم می یومد همونی بود که دنبالش بودم یه چیز ساده...128 تومن. بهش گفتم شما نظر بده بین این و اون بی فریمه کدوم بهم می یاد گفت چشم. اون وسطا حرف می زدم می گفتم اینا این طورین خب ؟ می گفت خب یه دو سری گفت خب   .
خنده ام گرفته بود که حواسش به حرفام هست .
اخر سر از این خوشم اومد که شماره چشممو از رو عینک ننوشت و گفت 99 درصد مطمئنم ولی برو نسخه بیار! این حرکتش خیلی برام ارزش داشت چون اعتماد به نفس بازی درنیاورد و منو وادار کرد که برم دکتر و حداقل از رو نوشته ای چیزی بهش بدم که مطمئن باشه. همین نشون داد که جای درستی اومدم! جاهای قبلی از رو عینک می نوشتن.
یه پولی به عنوان بیعانه دادم که بعدا با نسخه برم. پسر خوبی بود مثل دو تا فروشنده های قبلی نبودن که بخوان عینک رو بذارن رو صورتم. :دی

از در که رفتم بیرون روبروی مغازه اش یه مغازه ی دیگه بود که یه پسره نشسته بود با خودم گفتم من چند دقیقه اس اینجام؟ الان این پسره با خودش چه فکری کرده باشه؟ ساعتو نگاه کردم دیدم یک ساعت من تو عینک فروشی بودم!! چه خوشی بهم گذشته بود. همیشه دلم می خواست تو مغازه عینک فروشی که می رم با خونسردی عینکارو شصت مرتبه بزنم و بعد با خیال راحت انتخاب کنم و هول هولی نشه که این آرزو برآورده شد. یه درصد هم فک نمی کردم اینجا سفارش عینک بدم درسته مجتمع نور هنوز درست حسابی راه نیفتاده و به قول پسره قیمتاشو به خاطر جذب مشتری بالا نیست ولی در هر حال این دلیل نمی شه که سر قیمت چونه نزنم.

(مهران و برلن رو دوس دارم. حتی اگه چیزی نخرم ولی گشت و گذار رو از صد تا پاساژ و مغازه های بالاشهر تهران ترجیح می دم. وقتی داشتم بر می گشتم یه پسره رو دیدم خیلی خوب بود نگاش کردم سرمو انداختم پایین بعد بهم نگاه کرد خیلی خوشم اومد ازش خیلی. خیلی خوش قیافه بود قدشم بلند بود. از این که یه کم بهم توجه کرده بود خوشحال بودم خب با این سر و وضع ساده و از اداره اومده خیلی جذاب به نظر نمی رسم و همینشم برام کلی ارزش داشت. )


در حال راه رفتن بودم که دیدم یه مرده برگشت بهم نگاه کرد بعد رفت. یه کم توجه کردم دیدم داره باهام همقدم می شه و بهم نگاه می کنه
فمیدم بله داره می افته دنبالم!
کاری که ازش متنفرم. با خودم گفتم نکنه وقتی تو حال و هوای خودم بودم خنده ام گرفته و باز کار دستم داده؟
وارد پاساژ کفش شدم و سرم رو به دیدن کفش ها گرم کردم. یارو داشت دنبالم می یومد. می دونی اخه اصن مالی هم نبود و سنش به سی و خرده ای می خورد و تعجبم از این بود که هیچ جوره کیس مناسبی براش نیستم و چی با خودش فک کرده؟ حتی اگه اهداف شومی هم داشته باشه اصن به دردش نمی خورم. 
گوشیمو دراوردم مسیجامو چک کردم و جواب دادم و به مامان زنگ زدم و بعد حس کردم بیرون پاساژ منتظره ببینه می رم بیرون یا نه. به جز اون نگاه اول که پشت سرشو نگاه کرد و دیدمش دیگه نگاش نکردم تیریپ کوچه ی علی چپ زدن و همین باید بفهمه که اگه واقن نیتی داری باید بیایی جلو عین آدم رفتار کنی، فک کنم اگه خارج بود طرف می یومد سر حرف رو باز می کرد و بعد می گفت می تونم تو رو به یه نوشیدنی دعوت کنم ؟ اینی که می گم مطئنم چون از پرستو پرسیدم آلمانی ها چه طوری با کسی دوست می شن که بهم گفت معمولا تو رو به نوشیدنی چیزی دعوت می کنن. دیگه تو فیلما هم دیدیم چیز خیلی غریبی نیست که از خودم درآورده باشم ولی اینجا انقد به طرف نگاه می کنن تا طرف کلافه شه و بعدش زرتی می گن شماره تو بده! ینی دوستی هایی هم که تو خیابون شروع می شه تو کشور ما خیلی بی ادابه و اصن فرهنگ درستی نداره. کی اینا قراره این چیزا رو یاد بگیرن؟ شخصا خودم با این جور اشنایی که تو خیابون صورت می گیره مخالفم شدید ولی اگه درست اجرا بشه می تونه از بد بودنش کاسته شه. حداقلش بهتر از اینترنت و دنیای مجازیه.

فک کنم وقتی فهمید با گوشیم ور رفتم بی خیال شد و رفت البته با یه دور راه اومدن و چرخیدن تو پاساژ این اتفاق افتاد.
 فک کنم فهمید اصن متوجه حضورش نشدم و آدم اشتباهی رو انتخاب کرده و رفت. همه اینا رو با گوشه چشم می دیدم و اگه یه ذره حواسم می رفت و می فهمید حالا بیا و درستش کن. یه همچین آدمایی هر روز کارشون اینه شاید یه سرگرمی باشه براشون. خداشفاشون بده

خیلی وقت بود از این مسائلا برام پیش نیومده بود که یکی بیفته دنبالم و مرحله اول خودم کرم می ریزم ینی مثلا تو فکرم یاد یه چیزی می افتم می خندم بعد یه هو یکی هم منو می بینه دچار سوء تفاهم می شه و می افته دنبالم اکثرن این طوری بوده بازم تقصیر خودم نیست اینا بی جنبه ان و به خودشون می گیرن. ولی امروز نمی دونم چی باعث شده بود که جذابیتم ( اونم منی که بیشتر برای مذکرها دافعه هستم تا جاذبه ،) بالا رفته بود. 

با خودم گفتم نمی شد اون پسره که داخل پرانتز نوشتم می بود؟ این یارو یه هو از کجا پیداش شده بود ؟ حداقل کاش یه پسر سوسول ابروبرداشته بود دلم نمی سوخت.

بگذریم
امروز برای خودش روزی بودکه سپری شد مثل بقیه ی روزها :)

[ 1392/05/23 ] [ 06:54 ب.ظ ] [ یه آدم معمولی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من دوس داشتم کسی جایی به جز دنیای مجازی منتظرم باشد.. کسی به جای نوشته هایم، حرف های دلم را بخواند. کسی مرا بدون آنکه بخواند بفهمد. کسی باشد که ... مرا دوست داشته باشد...
من خیلی چیزها دوست داشتم که فقط به همین دوست داشتن اکتفا می کنم...

نویسندگان
امکانات وب