تبلیغات
یــه سری حرفــای شخصی

یــه سری حرفــای شخصی
که ندارن عاشقانه !!  
قالب وبلاگ
دو سه روز قبل لیلا مسیج زده بود بابت قرار شنبه منم گفتم اگه تتیل باشه هستم که با بچه ها بریم جمشیدیه مثل قبل پیک نیک
جمعه تمام وسایلم رو مهیا کردم و گذاشتم تو کیفم، شب ساعت نه ونیم خاله اینا اومدن و فک کنم 12 این طورا رفتن. بعد من موندم و متکا و موبایل و خوابی که مرا نمی بُرد.

آهنگ گوش کردم و بعدش سریال دیدم تا یه کم خوابم برد. به متکا سپردم که منو کی بیدار کنه. گوشیمم آلارم گذاشتم. خلاصه صبح بیدار شدم ولی چه بیدارشدنی ؟ یازده و بیست دقیقه و من خواب مونده بودم!

این که بگم چه قدر شرمنده شدم چه قدر دلم سوخت چه قدر با خودم گفتم حیف شد خاک بر سر مرده شور تو رو با اون خواب سنگینت ببرت خدا می دونه ولی دیگه فایده ای نداشت. البته وحید گفت بیا ولی اصن این وقت رفتن می شد؟ من به خاطر شب خوابیدن جمعه عصر اصن نخوابیدم فک کنم اگه می خوابیدم بهتر بود

خیلی دوست داشتم بعد از ماه رمضون دوستامو ببینم و برم و مثلا اگه خواب هم می موندم می گفتم یه ساعت بعدش می رم ولی دیگه وقتی این ساعت بیدار شدم دیگه هیچ کاری نمی شد کرد.

نمی تونم بگم قسمت نبود چون مقصر خودم بودم ولی گفتم خب می رفتی ممکن بود یه بلایی سرت بیاد بازم گفتم چه ربطی داره با مترو می رفتی دیگه چه سانحه ای؟ خلاصه هر کاری هم کردم یه فکری برای خودم بسازم که ارامش بگیرم نشد که نشد. تنها راهش این بود که به وحید بگم از طرف من از همه بچه ها عذرخواهی کن.

و این چنین من یه روز خوب و دوست داشتنی با دوستامو از دست دادم.

[ 1392/05/19 ] [ 10:50 ق.ظ ] [ یه آدم معمولی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من دوس داشتم کسی جایی به جز دنیای مجازی منتظرم باشد.. کسی به جای نوشته هایم، حرف های دلم را بخواند. کسی مرا بدون آنکه بخواند بفهمد. کسی باشد که ... مرا دوست داشته باشد...
من خیلی چیزها دوست داشتم که فقط به همین دوست داشتن اکتفا می کنم...

نویسندگان
امکانات وب